Loading...

سعید چنگیزیان: شاهنامه نعمتی است که ما در ادبیات‌مان داریم

سعید چنگیزیان: شاهنامه نعمتی است که ما در ادبیات‌مان داریم
سعید چنگیزیان: شاهنامه نعمتی است که ما در ادبیات‌مان داریم / خدا را شکر کارگردانی را با نمایش "داستان‌های سرزمین مردمان خردمند" شروع کردم / جامعه باید در شرایط کرونا از لحاظ کار هنری تغذیه شود

سعید چنگیزیان از بازیگران شناخته شده تئاتر است که کارنامه‌ای درخشان در این عرصه دارد. او این روزها در قامت کارگردان نمایش "داستان‌های سرزمین مردمان خردمند" را در فضای باز فرهنگسرای نیاوران روی صحنه می‌برد؛ نمایشی که در عین پیچیدگی اجرا به زبانی ساده از شاهنامه و داستان‌های آن سخن می‌گوید. این نمایش محیطی محصول یک ورک‌شاپ دوساله است که از دل طبیعت شکل گرفت و این روزها در طبیعت نیز اجرا می‌شود؛ هرچند که موضوع همه‌گیری بیماری کرونا توجه به اجرا در فضای باز را مورد تاکید قرار می‌دهد اما قصد چنگیزیان برای این شکل از اجرا پیش از شیوع این بیماری شکل گرفته است. به بهانه این اجرا با سعید چنگیزیان درباره نمایش "داستان‌های سرزمین مردمان خردمند"، موضوع توجه به شاهنامه، آیین‌های مهر و مهرورزی در این روزگار سخت و... به گفت‌وگو نشستیم که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید:

آقای چنگیزیان، چه اتفاقی باعث شد که شما پس از سال‌ها دوباره به سمت کارگردانی بیایید و یک نمایشی را روی صحنه ببرید؟ ما در این سال‌ها عادت کرده بودیم که شما را بیشتر به‌عنوان بازیگر ببینیم تا کارگردان. بارها هم راجع به این قضیه صحبت کرده بودید که برای کارگردانی وسوسه می‌شوید ولی یا متن مناسب پیدا نمی‌کردید و یا زمان مناسب برای اجرا؛ در این مقطع چه اتفاقی افتاد که کارگردانی را تجربه کردید؟

من کارگردانی را دو سال پیش شروع کردم و یک نمایش هم آماده اجرا داشتم که به کرونا خوردیم و اجرا نشد. من درس این حرفه را خوانده‌ام و بدم نمی‌آمد از اینکه آن طرح و ایده‌هایی که خودم برای شکل اجرا داشتم را یک روزی انجام بدهم تا حداقل فکرش از سرم بیرون برود. تصمیم گرفتم انجامش بدهم تا ببینم چطور می‌شود و بالأخره انجامش دادم.

نمایش "داستان‌های سرزمین مردمان خردمند" براساس یک کارگاه است؟ آیا در آن ورک‌شاپی که برگزار کردید، ایده این نمایش به ذهن‌تان آمد؟

وقتی فهمیدم که می‌خواهم چه چیزی را کار کنم، تصمیم جدی گرفتم انجامش دهم. پروسه نمایش آن‌قدر طول کشید که شبیه یک ورک‌شاپ شد.

بازیگران را از بین هنرجویانی که در کلاس‌های شما شرکت کرده بودند انتخاب کردید یا فراخون دادید و آن‌ها آمدند؟

از بین کلاس‌هایی که با آن‌ها داشتم انتخاب‌شان کردم.

برای انتخاب‌های‌تان چه معیارهایی داشتید؟

ماجرا را به سمت بدن و آمادگی‌های ابتدایی مانند آواز خواندن، بدن خوب داشتن و فهم درک فرم داشتن، بردم. بچه‌ها این‌طور انتخاب شدند که کمی می‌بایست اهل طبیعت باشند. چون خودم اهل رفتن و در دل طبیعت بودن دارم. از میان همه کسانی که از اول حضور داشتند، کسانی ماندند که پایه آمدن به طبیعت و شش صبح بیدار شدن بودند. آن‌هایی که توانستند از رخت‌خواب بکنند و بیرون بیایند در پروژه ماندند.

در انتخاب اولیه شما چند نفر بودند؟

ابتدا 10 نفر بودیم که در پروژه "باز" با همدیگر همکاری می‌کردیم تا اینکه کرونا آمد و ما به فکر این ماجرا افتادیم که نمایش "داستان‌های سرزمین مردمان خردمند" را کار کنیم. پس از آن پنج، شش نفر دیگر هم به ما اضافه شدند.

بازیگران جدید هم براساس کلاس‌های خودتان اضافه شدند یا آن‌ها را به شما معرفی کردند؟

دو، سه نفر از بچه‌ها تجربه بازی نداشتند، اما به شاهنامه علاقه‌مند و داستان‌های آن را حفظ بودند. آن‌ها به این شکل وارد پروژه ما شدند و به خاطر بازی، فرم و حرکت نبود.

وقتی به ورک‌شاپ‌های مختلف و نمایش‌هایی که حاصل یک ورک‌شاپ هستند نگاه می‌کنیم، نکته جالب این است که اکثر آن‌ها یا به سمت متن‌های کلاسیک خارجی می‌روند و یا اگر از متون ایران استفاده کنند هم یک متن به‌روز ایرانی را انتخاب می‌کنند که مثلاً روی موضوعاتی مانند خشونت، روابط عاطفی در جامعه و روابط بین والدین و بچه‌ها تأکید دارند. با این حال شما به سمت یک متن کهن به نام شاهنامه رفته‌اید که شاید خواندن آن برای بسیاری از جوان‌های تحصیل کرده هم سخت و دشوار است. این کار هم می‌توانست شما را در طول ورک‌شاپ خسته کند و هم جوان‌هایی را خسته کند که به‌عنوان شاگرد به سراغ شما آمده بودند. حس می‌کنم شما این ریسک را پذیرفتید و کارتان را شروع کردید. درست است؟

افراد زیادی به من می‌گویند این کار سخت است و تو چطور این کار را انجام دادی؟ از اول فروردین‌ماه تا اواسط اردیبهشت‌ماه یک فرصتی به وجود آمد و این فرصت به من انگیزه داد که آیا یک ماه و نیم یا چهل روز کافی نیست که تو یک داستان را حفظ کنی و درباره آن تحقیق کنی؟ دیدم شدنی است و همین‌طور هم شد. درست است که به ظاهر کار سختی است ولی 40 روز فرصت خوبی است که شما هفت، هشت صفحه بزرگ شاهنامه را تنظیم کنید و چکیده آن و یا اطلاعاتی که لازم است به مخاطب بدهیم را در بیاورید. ابتدا کارمان را از دو، سه بیت شعر از سعدی شروع کردیم و بعد به بچه‌ها گفتم چند بیت از داستان "طوطی و بازرگان" را حفظ کنند تا ذهن، چشم و زبان‌شان به ادبیات کلاسیک و کهن عادت کند. ما این کارها را انجام دادیم و بعد به سراغ نمایش رفتیم. اساساً ذهن خوب فریب می‌خورد. شاید وقتی شاهنامه را باز کنیم با خودمان بگوییم مگر می‌شود آن را حفظ کرد؟ منتها وقتی شکل وقت پر کردن و سرگرمی به آن بدهید یا آن انگیزه‌های شاد که بازیگر برای حفظ کردن متن دارد را به او بدهید، انگیزه بازیگر زیادتر می‌شود. البته نه من و نه بچه‌ها نمی‌دانستیم که انتهای پروژه به اینجا ختم می‌شود، اما آن موقع دوره تلخ‌کامی بود و ترس و دلهره داشتیم. وقتی یک نفر هیچ کاری ندارد انجام بدهد، اگر یک کار شیرین و به درد بخور فرهنگی به او بدهید، پی آن را می‌گیرد. مثلاً مردم بسیاری از برنامه‌ها مانند پادکست و دیدن فیلم‌های آنلاین را دنبال می‌کنند و این برنامه‌ها برای آن‌ها جدی شده است. حتی شاهنامه‌خوانی هم جدی شد؛ در واقع به‌گونه‌ای جامعه به یک هم‌زیستی کهن‌ مانند وصل شد. من الان در طول اجرا وقتی می‌بینیم بازیگران به صورت کاملاً فهمیده ابیات را می‌گویند به آن‌ها دست مریزاد می‌گویم. به نظرم این‌ها حاصل در خانه نشستن و متمرکز شدن روی یک چیز بهتر و حال خوب است. فکر می‌کنم این‌طور بود که بچه‌ها توانستند از پس کار بربیایند.

سعید چنگیزیان
فکر می‌کنم قسمت سخت ماجرا این باشد که تمام این اتفاقات در حالی افتاد که هرکدام از بچه‌ها به خاطر کرونا در منزل خودشان بودند و تصورم بر این است که شما از طریق فضای مجازی با همدیگر ارتباط می‌گرفتید.

بله، چند هفته اول که کلاً ممنوع بود و کسی بیرون نمی‌آمد و ما همه کارهای خودمان را با فرستادن ویدئو انجام می‌دادیم. حتی تا دو ماه پیش هم با رعایت نکات بهداشتی تمرین می‌کردیم. مثلاً چهار نفر می‌آمدند من کار آن‌ها را می‌دیدم و بعد آن‌ها می‌رفتند و چهار نفر دیگر می‌آمدند تا به کسی آسیبی نرسد. داستان‌ها به ظاهر هیچ ربطی به همدیگر ندارند ولی در پروسه ترکیب شدن شاهنامه به این پالس از خود شاهنامنه برخوردیم.

خودتان یا با بچه‌ها؟

با بچه‌ها. من فقط دستورالعمل دادم و همه کارها را خود بچه‌ها کردند. تکست‌ها را هم خود بچه‌ها به کمک مبینا آقاخانی که گردآفریدخوان ما بود، تنظیم کردند. او مانند یک ویکی‌پدیا به ما ابیات را می‌داد. بچه‌ها خودشان نشستند یک جاهایی نظم را به نثر تبدیل کردند. بسیاری از کارها را خود بچه‌ها انجام دادند و بعد با همدیگر بررسی کردیم که ترتیب داستان‌ها چطور باشد. من به بچه‌ها گفتم هر داستانی که خودتان از شاهنامه دوست دارید را بخوانید. به صورت جالب و هیجان‌انگیز، هیچ‌کس سراغ خود رستم نرفت و رستم غایب ماند. طرح اولیه ما این شد که رستم وجود نداشته باشد. همه فقط یک خاطره از رستم دارند که آن خاطره را تعریف می‌کنند. اینکه داستان‌ها چطور به همدیگر ربط پیدا کنند را دو روز قبل از اجرا پیدا کردیم. من فکر می‌کردم باید یک راوی وجود داشته باشد که این‌ها را به همدیگر پیوند بزند. چند روز قبل از اجرای اصلی متوجه شدم خط ربط اصلی شخصیت راوی است و اگر راوی نباشد آن‌ها هیچ ربطی به همدیگر ندارند. اواسط تمرین‌ها طرح کلی من برای پیاده کردن یک چنین پروژه‌ای، برگزاری یک آیین بود. یک آیینی که از مِهر حرف بزند. چیزی که خیلی به فردوسی و شاهنامه وصل است.

چیزی که این روزها کم است.

بله، اتفاقاً این روزها نیاز مِهر حس می‌شود و معمولاً اجرایی نمی‌شود. ما هر چقدر هم حرف بزنیم فایده ندارد، مگر اینکه اجرایی شود. تا زمانی که فاز اجرایی آن را برنداریم، هیچ اتفاقی نمی‌افتد. راوی آمد و خودم کم کم چفت و بست آن را پیدا کردم. طرحی که پیاده کردم این بود که من بیایم یک مراسم یا آیینی را دست‌مایه قرار بدهم و به سرزمین‌مان برسم تا ببینیم در سرزمین‌مان چه اتفاقاتی را از چه کسانی تعریف کنیم؟ بزرگترین آن‌ها شاهنامه است که همه خردمندان، بزرگان و پهلوان‌ها را به خط کرده و از هر کدام آن‌ها یک درس و پند و اندرزی گرفته است.

نبود رستم یکی از نکات جالب نمایش است ولی ما می‌بینیم که در همه قصه‌ها درباره او صحبت می‌شود. گاهی مثلاً در قصه سهراب می‌توانیم نسبت به رستم خرده بگیریم و از او عصبانی شویم و گاهی مثلاً در قصه سیاوش می‌توانیم او را دوست داشته باشیم. این بخش جزو نکات جذاب نمایش است که همه دارند از دید خودشان راجع به رستم صحبت می‌کنند که در میانه نیست. ما به‌عنوان مخاطب باید براساس نگاه آن‌ها، رستم خودمان را بسازیم که یک رستم سوم می‌شود. یعنی یک رستم را سعید چنگیزیان وارد نمایش می‌کند، کاراکترها هم درباره یک رستمی می‌گویند که نیست و رستم سوم، شخصی است که مخاطب از حاصل تلاش سعید چنگیزیان و کاراکترهای نمایش می‌سازد که اصلاً یک رستم دیگر است. این مسئله جادوی نمایش را بیشتر می‌کند.

ما وقتی به این مسئله رسیدیم هیجان‌زده شدیم چون یک مایه دراماتیکی پیدا کردیم که حالا با این قصه‌ها چه‌کار کنیم و چطور باید آن‌ها را ارائه بدهیم؟ همان‌طور که گفتید، آن رستم سوم مدنظر بود چون باقی آن روایت و داستان است، اما همیشه باز کردن بحث اینکه آیا رستم کار درستی کرد یا نه و بررسی خوب یا بد بودن او، سوال مبهمی است. هنوز هم نمی‌توانیم بگوییم رستم چطور آدمی است. یک شب با تهمینه به اتاق می‌رود و فردا صبح خداحافظی می‌کند. آیا می‌شود روی این آدم حساب کرد؟ معلوم است که می‌شود روی او حساب کرد؛ او پهلوان کل ایران زمین است. اگر او نباشد هیچ چیزی چفت نمی‌شود. این تضادها، همان تضادهایی است که در ما هم وجود دارد و نمی‌دانیم روی کدام از آن‌ها چه قضاوتی کنیم؟ اصلاً نمی‌دانیم مردم روی ما چه قضاوتی می‌کنند؟ بنابراین از این بابت مایه دراماتیکی جالبی شد. شاید اگر با ترس و نگرانی از وسیع بودن داستان شاهنامه می‌خواستیم شروع کنیم به جایی نمی‌رسیدیم؛ ولی هدف ما، هدف خالص و سالمی از آب درآمد. هدف ما سرگرم شدن و فعالیت کردن در دوران سخت و مأیوس‌کننده ماه‌های اخیر بود. جدای از این‌ها، یک جریان روحی بود که ما را به باغ فرهنگسرای نیاوران رساند. جریانی که ما همه چیز را تحمل و مدیریت کنیم تا با یک اتفاق خوب دست و پنجه نرم کنیم. اولین اتفاق خوب هم بزرگداشت آتش است. چیزی که اول و آخر همه نیکی‌ها است. مضاف بر اینکه ما دو سال با هم زندگی کرده بودیم و ناگهان یک شکست برای ما پیش آمد و همه با همدیگر تصمیم گرفتیم به این کار دست بزنیم. واقعاً هم نمی‌دانستیم چه چیزی پیش می‌آید. ماجرای رستم همین‌طوری شکل گرفت. وقتی من از بچه‌ها خواستم داستان مربوط به رستم را پیدا کنند، آرام آرام رستم ما در این نمایش هویت خودش را پیدا کرد که هم نباشد و هم گاهی باشد. این سوال هم خط‌مشی ما شد که چرا رستم با این همه ویژگی متناقض باید قهرمان ما باشد؟ انتظارمان از خودمان و آن رستمی که از آن به یک تعریفی می‌رسیم چه چیزی می‌تواند باشد که کمک‌مان کند و یک انگیزه برای زیست ما باشد؟ آن چیزی که شاید به رستم ربط نداشته باشد ولی به فردوسی قطعاً ربط دارد، همان مهرورزی است. همان چیزی است که ما از ابتدا سعی کردیم به کمک همدیگر یک نمایشی درست کنیم که بچه‌ها سرگرم باشند و وقت‌شان را به بطالت نگذارند. همه این‌ مهر و محبت‌ها کم کم جور شد و در نهایت خوشبختانه نمایش هم دارد همین حرف را می‌زند.

به اعتقاد من همین که مبنایی به نام مهرورزی وجود داشته، توانسته است شما را کنار همدیگر نگه دارد. ما در چند سال اخیر می‌بینیم که تشکیل گروه تئاتری چقدر سخت شده است. در دورانی که با یک ماه تمرین نمایش‌ها روی صحنه می‌روند، اینکه شما توانسته‌اید دو سال در کنار هم باشید و یک نمایش سترگ مانند شاهنامه را روی صحنه ببرید، به اعتقاد من به همان ایده اولیه میان گروه و کسی که دارد گروه را پیش می‌برد برمی‌گردد.

واقعاً حاصل همین چیزهایی است که شما گفتید. حاصل برخورد کردن و دیدن همه این ماجراها برای تک تک افراد است. چند نفر دیگر هم بودند که به هر دلیلی از کنار ما رفتند. آن چیزی که ماند، حاصل کنار هم بودن 10-15 نفر آدم است که هیچ انگیزه و دلگرمی جز این گروه ندارند. این مسئله برای من مسئولیت ایجاد می‌کرد و با خودم می‌گفتم باید برای این‌ها چه‌کار کنم؟ حتی ابتدا نگران بودم ولی در ادامه این نگرانی را کنار گذاشتم و گفتم اگر این گروه همین‌طوری جمع شده، حتماً جریانی آن را هدایت خواهد کرد و به نتیجه خواهد رسید. تنها زحمتی که کشیدم این بود که کارها را به خودشان واگذار کردم و مطمئن بودم نتیجه‌بخش خواهد بود. ما روز اولی که به پارک پردیسان رفتیم، جناب سروان روشنی رئیس حفاظت پردیسان با ماشین از کنار ما رد شد و گفت شما چه‌کار می‌کنید؟ گفتیم شاهنامه می‌خوانیم. گفت چه جالب، نمی‌خواهید اجرا بروید؟ ایشان موافق اجرای ما بودند ولی معاونت فرهنگی‌شان می‌گفت ما فقط می‌توانیم زمینه را به شما بدهیم و کار بیشتری از عهده ما برنمی‌آید. مهر و خیر سروان روشنی باعث شد که ما یک ماه و نیم در پردیسان تمرین کنیم. در ادامه با انواع و اقسام مهرورزی‌هایی که به ما شد، توانستیم هزینه‌های مکان اجرا را در بیاوریم، وگرنه هیچ چیزی نداشتیم. من الان پنج ماه است که حقوق سریالی که در آن بازی کردم را هم نگرفته‌ام. اوضاع وحشتناک است ولی مهرورزی کار کرد. ما این مهرورزی را قبلاً در تئاتر هم داشتیم. آن‌قدر انتظار و درآمد نداشتیم و فقط یک گروه با اندک درآمد بودیم. ما اگر از خواسته‌های‌مان کم کنیم، حتماً یک راه بهتری باز می‌شود که بتوانیم بهترین استفاده را ببریم.

در دورانی که عده زیادی دوست دارند به سینما و تلویزیون بروند تا چهره شوند ولی این بچه‌ها دو سال ماندند تا تئاتر اجرا کنند. به نظرم این یک نکته بسیار مثبت است.

آدم اگر کار کند و سرش گرم کار باشد، به فکر این چیزهای پرت و پلا نمی‌افتد که 10 تا پله را یکی کند. موضوع درس کرونا این است که به شما می‌گوید سر جای خودتان بنشینید و به چیزهای نیک و پاک کردن محیط زیست، پیاده‌روی و کوه رفتن فکر کنید. امیدوارم برای هر کدام از بچه‌ها اتفاق خوبی بیفتد. برای من همین که توانستم اولین پروژه کارگردانی‌ام را به سلامت روی صحنه بیاورم، کافی است. در ادامه ماجرا از بچه‌ها انتظار دارم که اولاً روشن شده باشند این مدل از زندگی‌، یکی از آن مدل‌های زندگی‌ است که می‌توان به آن اعتماد کرد.

کمی راجع به ورک‌شاپ طبیعت توضیح دهید که براساس چه معیاری و اصولی شکل گرفت؟

طبیعت اولین جایی است که جنس حقیقی شما را رو می‌کند. طبیعت خودش هم می‌گوید جنس حقیقی‌ات باش، من کاری ندارم که تو در ذهنت چه آدم عجیبی هستی ولی برای من یک آدم هستی. یک آدم با تمام قوت‌ها و ضعف‌هایش که با یک فوت من باد او را می‌برد یا با یک بارش، سیل او را خواهد برد. تو همین چیز خالص ابتدایی هستی که من به راحتی تو را سوپرایز می‌کنم، پس بشنو و گوش‌دار که برای تو چه چیزی دارم. من دارم از طرف طبیعت حرف می‌زنم. دلیلی که من به سمت طبیعت رفتم این بود که بشنوم و گوش کنم. سر کلاس‌های مؤسسه چند بار بچه‌ها را به کوه و دشت بردم و تمرینات محیطی و طبیعی به آن‌ها دادم. تمرینات عجیب و غریبی هم نبود. همان تمرین‌هایی بود که در پلاتوها انجام می‌دادیم، اما تمرین زیر سقف آسمان یک حال دیگری دارد. طبیعت برای من گریز از همه این دو، دو تا چهار تا و حساب و کتاب‌ها بود. انتظارم این بود که بچه‌ها هم خارج از این محاسبه‌ها به اصل ماجرا بپردازند که آن اصل، خودشان هستند و بتوانند خود واقعی‌شان را پیدا کنند. اگر بتوانند خود واقعی‌شان را پیدا کنند، این نقش و آن نقش‌بازی کردن چندان اهمیتی ندارد.

نظرات
    ارسال نظر
    • - نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
    • - لطفا دیدگاهتان تا حد امکان مربوط به مطلب باشد.
    • - لطفا فارسی بنویسید.
    • - میخواهید عکس خودتان کنار نظرتان باشد؟ به gravatar.com بروید و عکستان را اضافه کنید.
    • - نظرات شما بعد از تایید مدیریت منتشر خواهد شد